روح پریشان

به نام آنکه همه دوستش داریم...

 

رنجی که همیشه آزارم میداد اکنون به نهایت رسیده است.چنان رشد کرده است از هستی من بزرگتر

شده است و احساس می کنم که در زیر فشار هر روز سنگین ترش دارم به زانو در می آیم. بسیار

نزدیک است.مرگ و جنون را در یک قدمی خود می بینم. سخت تنها مانده ام. چه سخت است تنهایی

در انبوه جمعیتی که از همه سو مرا احاطه کرده اند. از تنهایی و سکوت وحشت داشتن و از ازدحام

وغوغا خفقان گرفتن.

دولت بر همه جا مسلط است. همه چهره های زندگی را او نقاب زده است. همه جای اجتماع را

اشغال کرده است. تنها کسانی که با او همسازند گامی می توانند برداشت. دیواری قطور در برابر من.

آخوند بر همه جا مسخر است.توده در دست اوست. متن مردم را به صورت لایه رسوبی ضخیم سیل

ساخته است. سفت و نفوذ ناپذیر و منجمد.

و روشنفکر! چه بگویم چه کرده است ،کیست؟ مقلد متعصب بی تعصب و بی سواد و بی همه چیز،

عنتر اطواری ِ بد ادای ِ دست آن لوطی فرنگی! جای دوست و دشمن را هر جور که صاحبش تعیین

می کند نشان می دهد. پر باد ،پر ادعا ،ناشی ، هرهری مذهب ،بی شخصیت، بی شرف ، بی شعور،

آلت دست ،آماتور، عمله آماتور ظلمه.

زنان شان! عروسک های خنگ و بی شعور و بی احساس و لوس و بی وزن و سبک مغز و

خنک دل و جهان بینی شان تا بالای زانو و ایده آلشان محصور در اسافل اعضاء. ظاهرشان شبیه

گارسون های مونث فرنگی ، دختران استخدام شده ی باشگاه ها و دانسینگ های اروپایی و

باطنشان ملاباجی های کنجکاو ِ تهمت زن ِ بد دل ِ حسود ِ پست اندیش ِ غیبت کن ِ فضول ِ عقده داری

که کارشان توی مغازه ها پرسه زدن برای خرید است و توی خانه ها نشستن و از این و آن

حرف زدن و بافتن و ساختن و بد گفتن و به در همسایه کار داشتن. ببیچاره زن فرنگی چه ننگی

که اینها خودشان را مقلد او می دانند! و در احساسات از او بالاتر! نه شرقی اند نه غربی،

نه زن اند نه مرد ، نه همسر خوب اند نه معشوق خوب، نه عقل دارند نه دل، هیچ، پوچ.

شصت هفتاد کیلو گوشت و دمبه ی پودر نشده ی رنگ شده ی صداداری هستند که فقط بدرد دید زدن

جوانک هایی می خورند که زیر ابرو برمی دارند.

و مرد هایشان! همان زن ها که در فوق ملاحظه کردید با مختصر دستکاری در لباس ها تبدیل

می شوند به مرد به اضافه تن صدای بم که غالبا ً هم به زور بم می نمایند.

و روشنفکران مذهبی! همان آخوند های اسبق اند که به جای اصول کافی و بحار الانوار حالا

از روزنامه کیهان و اخبار خارجی منبر درست می کنند و از روی کتاب تاریخ طبیعی دبیرستان

درباره اتم و تکامل موجودات و رد نظریه داروین و انطباق علوم جدید با قرآن در آیه انشقاق

آسمان درباره فقط آپولوی 12 آمریکایی ها سخنرانی مذهبی به طریق سینه راما و تکنی

 کالرایراد می فرمایند.

و سیاسی های انقلابی !

همان زن ها و مردهای غیبت کن عقده دارند با این تفاوت که آنها از حسن وحسین و مهین وشهین

حرف می زنند و دروغ می بافند و تهمت می زنند در باب مسائل جنسی یا سر و وضع! و اینها در

باب مسائل سیاسی و اوضاع ! هر که دروغگوتر و بددهن تر و در اتهام تندتر، انقلابی تر!

علما و نویسندگان !

دسته بندهای بی سواد و توطئه گر و دزدی که اعلم علمایشان یک زبان انگلیسی اصل چهاری

بلغور می کنند و حرف های گنده گنده ی امروزی مد امروز ورانداز می کنند و این از آن و آن از

این تعریف می کند و هر دو به دسته های دیگری نقد می زنند و مجله دارند و برنامه رادیو ، و

تلویزیون وزمینه سازی که هفته ای یکبار برای هر کدامشان یک مصاحبه ترتیب دهند و از یک

جعلق چس فیلی که سر مقاله اطلاعات بانوان را نمی تواند درست قرائت کند می پرسند : خوب ،

شما که از بنیانگذاران شعر نو هستید و صاحب مکتبی تازه در شعر جدید ، آیا معتقدید که شاعر باید

مسئولیت داشته باشد یا خیر ؟ آیا شعر فارسی راه خود را به سوی تکامل می پیماید یا توقف و

حتی انحطاط ؟ آیا هنرمند باید تعهد اجتماعی را قبول کند یا آزاد باشد؟

حالا من مانده ام معطل و مردد که چکار کنم؟ قالب های آدم ها همه تعیین شده و مشخص است.

و من نمی توانم خودم را در هیچکدام بگنجانم. در بیرون این قالب ها تنها مانده ام...

 

یا علی مدد...

تكنيك روشن فكر شدن

به نام آنکه همه دوستش داریم ...

طلاب علوم ديني كه به علت بي استعدادي يا اشكالات خانوادگي نمي توانند تحصيل درستي كنند و به

 

 درجه فقيد و محدث برسند ناچار رشته منبر را پيش مي گيرند و چون از تحصيل علوم اسلامي عاجز

 

 مي مانند به تبليغ و تعليم مي پردازند.

  

حالا اين طلبه رفوزه ناچار بايد منبر را انتخاب كند و حقايقي كه نتوانست فرا گيرد به مردم بياموزد!

 

 در نخستين قدم مسئله "بازاريابي" برايش مطرح است. بانيان مجالس و حاجيان محترم و متنفذ و

 

 متوليان موقوفات و مساجد و تكايا و روساي هيات و حاجيه خانم هاي مجالس انواع روضه هاي

 

 ارثي و هفتگي و ماهيانه و موسومي و پارتي هاي ديني و ديگران و ديگران بايد متوجه وجود آقا

 

بشوند و محاسن و مزاياي كالاي جديد را از قبيل دنگ صدا ، قلقله ، گرمي لحن ، جوهر آواز ،

 

 نورانيت بشره ، ملاحت بيان ، طمانينه حركات ، صنعت سرفه و فن گريز و ختم دعا هزار نكته

 

 باريكتر از موي ديگر كه در اين حرفه امربه معروف و نهي از منكر هست و مجموعا ً

 

استانداردهاي تعيين شده رسمي را براي عرضه آن تشكيل ميدهند. بعد از كلي مطالعه كتب مختلفه

 

از قبيل روضة الشهدا و كشف الغمه و.... استخوان بندي كلي چند تا روضه را مي سازي و يك خطبه

 

حسابي از ميان خطبه هاي اهل منبر انتخاب ميكني و ميگذاري بالاش و چند تا شعر و نوحه جگر

 

 خراش برمي داري بر دست هر مطلب و براي رفع كسالت چند تا جك اخلاقي و ديني هم از گوشه و

 

كنار دست و پا مي كني و چند تا حكايت هم ميگذاري كنار بعنوان زاپاس يا كباب اضافه! ده دوازده

 

 تا روايات متناسب كه داراي نتايج اخلاقي خوبي باشد در بي ارزشي دنيا و بي اعتنايي به پول و

 

 ثروت و تحقير كار و تلاش براي زندگي و... و همه اين حقايق و آيات و روايات واشعار و تمثيلات

 

 و خطابات را جوري پشت سر هم به زنجير مي كشي كه سروقت حساس ترين "آكت" كه اوج نقطه

 

 تحريك است برسي و ميزني به زير آواز و شروع "چهچه" ديني كه واقعا اصل مصيبت است!

 

مثل ناشي ها نكند آهسته آهسته يواشش كني و رفته رفته خاموش شوي ، نه ، آخرين جمله را

 

 جانگدازترين جمله را ، ديگر زبانم ياراي گفتن ندارد ، يعني كه ديگر خودتان آن را در ذهنتان

 

تكميل كنيد! آنچه هنرمندان امروز اروپا تازه فهميده اند كه هنرمند نبايد تمام كاررا خودش انجام

 

 دهد و شنونده و يا خواننده را نبايد در حالت انفعالي و منفي بگذارد ، بلكه بايد با ناتمام گذاشتن

 

 برخي نكته ها خواننده يا شنونده را در برابر يك  اثر هنري كه پيش رو دارد ، مسئول و دست اندر كار

 

احساس كند. مرحله بعد لباس تمام رسمي پوشيدن و در حجره بستن و چند تا متكا روي هم

 

گذاشتن و ننشستن جلوي آينه و پس از قرائت آرام و پر وقار و شمرده، وارد متن شدن و خطاب

 

 اي مردم! آي همشيره! آي تاجر و... دقت و وسواس و مواظبت بر دست وبال افشاندنهاي متناسب

 

 با موضوع و انگشتها را مخروطي كردن و به نوبت نوك مخروط را بر دهانه غنچه دلها به اشاره

 

 نزديك كردن و بلافاصله مخروط را گشودن و دست ديگر را وارد معركه كردن و نقشهاي

 

 تعيين شده حركات سر و چشم و ابرو و گردن و شانه و غيره...مرحله بعد اساسي ترين مرحله

 

 است. بهترين روضه ، بهترين اجرا، اما مردم از كجا بفهمند؟ 

 

 نخجيرگاه : باني مجلس: علما! مردمي انبوه آمده اند از همه جا و همه طبقات ، براي زيارت آقا

 

و درك ثواب حضور در منزل آقا، اينكه چه كسي به منبر مي رود و چه ها مي گويد مطرح نيست. به

 

 مجلس عالم شهر كه براي علم نمي آيند، براي ثواب ميايند! روضه خوان تازه كار در گرماگرم

 

 مجلس در روزهاي مخصوص ازدحام مردم مي پرد بر سر منبر ، نخستين پله هاي ترقي و نام و

 

نان و دين و دنيا را مي پيمايد و آقا ميشود يك واعظ مشهور. چنين است آنچه در زمان ما ميگذرد

 

 و اين است سرگذشت كساني كه سرچشمه تغذيه معنوي جامعه مايند و مردم ما ايمانشان را و

 

شناختشان را از آنان مي گيرند و چنانكه مي بينيم همه سر و ته يك كرباسند و متقدم و متجدد ،

 

 مذهبي و غير مذهبي ، چپ و راست و روشنفكر و تاريك فكر، در اينجا كه ماييم از يك جنس اند،

 

طرز تهيه و مورد استعمالشان هر دو يكي است.

 

 

 

استحمار است !

به نام آنکه همه دوستش داریم ...

 

استحمار قدیم، برای اینکه هم از خودآگاهی انسانی و هم از خودآگاهی اجتماعی غافل کند، می خواهد

 تیپی درست کند كه ایده آلش تا نوک بینی باشد. یک ریش جلو، یک چادر عقب، یک کتاب دعا،

 یک مسجد، یک حرم، یک کربلا، یک حج، یک نماز و یک روزه، تمام ! دنیا و آخرت همه تأمین !

 برو دنبال کارت ! این تیپی است که آن استحمار قدیم درست می کند. فارغ از دغدغه دنیا و آخرت و

 فارغ از هرگونه مسئولیتی و حتی  فارغ از هرگونه دلهره ی جنایتی!

 و تیپ جدید: یک خانم، یک آقا، یک اتومبیل، یک کلینکس(دستمال کاغذی!)، یک مقدار قرض، تمام

این منحنی اش بسته می شود.

 آنها مي خواهند ما از آن قالب قدیم در بیاییم، می اندازمان در قالب جدید؛ از یکجا عصیان کنیم،

 در جای دیگر سرمان را بند می کنند. یک جایی نفی کنیم، جای دیگر به زانومان در می آورند. یک

 جایی را متوجه می شویم، جای دیگری غافلمان می کند. در یک جنگ زرگری دستشان را می خوانیم،

 زود یک جنگ دیگر در کنارش مطرح می کند و ما را می کشاند. بنابراین نسل ما با این شدت اسیر

 دست قدرت هایی است که، به همان سادگی که از مواد ساده، پلاستیک می گیرند(به هر شکل که

 اراده کنند، استاندارد شده) می توانند نسل ما را هم به هر شکلی كه بخواهند بسازند آن هم در سطح

جهانی! بنابراین استاندارد هم دارند آن هم در سطح جهانی و لذا تصمیم هم دارند آن هم در سطح جهانی !

این است که ما جوجه های ساده و غافلی که با یک چیز کوچک، عقده پیدا می کنیم، با یک چیز کوچک

جذب می شویم، با چیزهای کوچکی ناراحت می شویم و غم هایمان، دردهایمان، غصه هایمان،ایده آل

هایمان بسیار اندک است، چگونه می توانیم مطمئن باشیم که اسیر این قدرت های پیچیده و

چشم بندی های بسیار وحشتناک که حتی هوش را می رباید، نباشیم و آزاد و مستقل شویم و دچار

استحمار قدیم با جدید نباشیم؟

خیلی دشوار است. ولی من چنین فکر می کنم که هر مساله ای که در پیرامونمان مطرح است چه

 فردی و چه اجتماعی، چه به صورت علم و چه به صورت ادب، چه به صورت مساله اجتماعی و چه به

صورت مساله اخلاقی، چه بصورت هنر و چه بصورت فلسفه وچه زیبایی شناسی، چه به شکل دین و

 چه به شکل بی دینی، همه و همه، اگر ببینیم که در مسیرخودآگاهی انسانی یعنی توجه به خویشتن

 خویش و در مسیر خودآگاهی اجتماعی یعنی احساس مسئولیت در زمان و در جامعه، از توجه من به

مجموعه ای که وابسته به آن هستم، نباشد، نامش وعنوانش هر چه باشد ولو هر قدر هم حق و مقدس،

استحمار است، استحمار کهنه یا استحمار نو.

 

یا علی مدد...

مسولیت روشنفکر

به نام آنکه همه دوستش داریم...

 

در جامعه ما عده ای چون از گوشه و کنار شنیده اند که در اروپا، روشنفکران مذهبی نیستند

 خیال کرده اند آنها هم باید ضد مذهبی باشند و هر کس با مذهب، هر مذهبی و در هر شکلی و

 در هر وقتی، مخالفت کرد، یک روشنفکر اروپایی می شود ! این است که من بسیار شده که

 نظریه ای را طرح کرده ام جزء مبانی اصلی روشنفکری است اما او نخوانده و نشنیده

و نفهمیده ، با آن مخالفت کرده است، تنها به این دلیل که یا اسمی از اسلام در آن برده شده

 یا تنها به این دلیل که شنیده من دارای گرایش مذهبی هستم، اغلب کتابهای مرا از پشت جلدش

 رد کرده اند ! درست شبیه مقدسین متعصب ما که تمام حرفهایم را از روی لباس و قیافه ظاهریم

محکوم می کنند و فقط به دلیل  داشتن مثلا ً "ته ریش" به خود اجازه می دهند که علیه من

فتوی صادر کنند و حرف مرا نفهمیده و حتی قدرت قرائت عبارتش را نداشته، طرد کنند.

این است که می گویم این ها هر دو سر و ته یه کرباسند، گول تضاد عنوان ها  را نباید خورد !

خوشمزه تر از همه، حرف یکی از روشنفکران بود که استدلال مرا نمی توانست رد کند و ناچار

 قبول کرد ولی گفت: حرفهای شما درباره ی اینکه اگر به فرهنگ خودمان و به مبانی مترقی

 فکری اسلامی برگردیم، جامعه مان شخصیت مستقل و متحول می یابد درست  و اینکه می گویی

 این که هست خرافات مخلوط به اسلام ِ مسخ شده است ، صحیح و اینکه می گویی اسلام حقیقی

 یک مذهب حیاتی و اجتماعی و آگاهی بخش و مترقی است و اگر روح و فرهنگ  آن که در میان

 ما هست احیاء بشود، می توانیم در برابر هجوم غرب بایستیم و استقلال انسانی و معنوی هم

 بگیریم و توده را که دارای ایمان مذهبی است با این نیرو به حرکت و بیداری واداریم، راست 

 و قبول داریم که اسلام حقیقت است و آن هم یک حقیقت لازم و مفید و مورد نیاز ما، ولی تا کی

 این افکار انحرافی و اسلام مخلوط فعلی را کنار بزنیم و اسلام حقیقی را احیاء کنیم ؟

این کار خیلی مشکـل است، بهتر نیست بگوییم اصلا ً مذهب را ولش ! دین را از ریشه بگذاریم

 کنــــار بعد که کنارش زدیم آنوقت صاف و راست به مردم بگوییم راه این، چاه این ؟

به او گفتم: بعلت اینکه مشکل است دلیل نمی شود که ولش کنیم. اگر می گویی اسلام درست

 است، حقیقت دارد، یک فکر مترقی و ارجمند و واقعی است، خود به خود به آن معتقد می شویم،

 دّ رّ ک که مشکل است، علمی می شود یا نمی شود؟ من نمی توانم بگویم آقا من یک دینی دارم و یک

مکتبی هست که درست است،

حقیقت واقعی و علمی است، اما آن را طرد می کنم و قبولش ندارم چون احیاء و اجرای آن در

 جامعه فعلی و شرایط کنونی مشکل است و خیلی طول می کشد، ناچار آن را از ریشه رد می کنم

 و می رویم دنبال یک فکر و مکتب اعتقادی دیگری که آسان باشد و زود بشود رواجش داد !

 

وارث تــقلید

به نام آنکه همه دوستش داریم ...

 

معمولا ً یک منحنی در میان روشنفکران هست که خیلی کامل است و آن این است که جوان ها

در خانواده های سنتی، مذهبی بوده اند. بعد که دیپلمه یا دانشجو شده اند مذهب را به دور

انداخته اند  و بکلی از مذهب خالی و تهی شده اند، در یک پوچی مطلق، در یک فکر نکردن به

مذهب و حتی در یک نفرت از مذهب و تمام آن میراث های مذهبی سنتی و موروثی و خانوادگی

شستشو شده است. بعد در مسیر درگیری و تماس ذهنی و فکری باز به مذهب برگشته اند و

دو مرتبه مذهب در آنها طلوع کرده است. این مذهب دوم از علم بالاتر و آسیب ناپذیر است.

اما آن مذهب، طبیعی است که به میزانی که می آید دائما ً و بتدریج شک و شک و شک. در بعضی

از فروع ، بعد در فروع قوی تر و بعد در اصول و بعد . . . و بعد تنها خدا می ماند و آنهم در آخر

آهسته آهسته ضعیف می شود و از یادش می رود. به علم که می رسد دیگر به کل از سرش

می پرد ! یعنی آن مذهب، مادون علم است و وقتی که در تکامل به علم می رسد، نفی می شود.

مذهب بعدی در رسیدن به آخرین مرز دانش و تعقل به سراغش می آید؛ یعنی در آخر کوچه ی

بن بست علم، در ِ خانه مذهب را می زند نه قبل از آن کوچه، که بعد که به آن کوچه می رسد،

آنرا اصلا ً نفی کند.

همه مفاهیم مذهبی همینطور است. تقلید را نگاه کنید: آدمی که مثلا ً مقلد آیـــۀ الله آقا سید ابوالحسن

بوده، بعد کم کم قدری شعور و سواد و عقل پیدا می کند و می گوید: ولش کن، و همه را می اندازد

دور، چون می بیند چرند است. او یا همینطور در مرحله روشنفکری می ماند و یا از این مرحله

روشنفکری بالاتر می رود و بمرحله ایدئولوژی می رسد. تقلید یک تابوی موروثی است که از 

ترس می کند و وقتی که آن ترس خیالی، در پرتو شعور و عقل از او می رود، آن را ول می کند.

این مسأله را که خیلی جالب است باید گفت که: در اسلام تقلید در عقاید اصولا ً حرام است.

بنابراین در مساله ایدئولوژی باید بفهمی، بیاموزی، تعقل کنی ویا رد کنی. دانشجویی، استادی،

عمله ای، هر که هستی خود باید بفهمی و تعقل کنی. نباید بگویی آقا اینطور گفته ! اگر " آقا "

فرموده و تو هم تقلید می کنی، شانس فهمیدنت را برای همیشه از دست داده ای، اما اگر به

مسأله ای که شک داری عمل نکنی تا اینکه بفهمی، بالاخره خواهی فهمید.

یکی از پدرها ملا و مذهبی و روحانی بود و بچه اش مذهبی نبود. او بچه اش را نشانده بود و

می گفت: حالا تو عقیده نداری و درست مومن نیستی، اما آخر این خانواده، خانواده ای است که

همه مردم بعنوان دین حساب می کنند و توقع دارند. تو بچه ی منی. من یک عمر از حسین صحبت

کردم، از امام صحبت کردم و . . . و بچه جواب می داد: از تو دعوت کرده بودیم ؟!!! بی خود صحبت

کردی ! می خواستی یک شغل دیگری انتخاب کنی و آخوند نشوی ! من، که چیزی را قبول ندارم

حالا بیایم تاوان شغل تو و موقعیت اجتماعی تو، مصلحت اجتماعی خانواده ام را بدهم ؟!

 

یا علی مدد ... 

 

تمدن مصرفی

به نام آنکه همه دوستش داریم ...

 

تمدن، پیشرفت و . . . هم ممکن است عامل استحمار شوند؛ در عربستان سعودی نمونه های این پیشرفت

استحماری بسیار به چشم می خورد. عرب بیچاره در آنجا مثلا یک راننده تاکسی است. در آنجا کادیکلاک

مثلا ً ۲۷ هزار تومان است اما در آمریکا ۳۰ هزار تومان، یعنی ارزانتر از آمریکاست و جریمه و آیین

راهنمایی و رانندگی را هم ندارند. چون شرعا ً خوب نیست و اشکال دارد. پلیس های آنجا یک میله آهنی

دستشان است که راننده ای که مثلا ً به اندازه هزار تومان تخلف کرده، دقی می زنند روی کاپوت

ماشین اش ، اسقاط و قراضه اش می کنند که جریمه نگیرند ! زیرا از لحاظ  شرعی مشکل دارد. ولی

با همان پای برهنه که هنوز قاچ قاچ است و معلوم است که پارسال از صحرا آمده و قبلا ً شترچران بوده

و زندگیش در بادیه می گذشته، حالا رانندگی یاد گرفته، پشت یک فورد، یک شورلت می نشیند و آن چنان

پز می دهد که اصلا ً خود آمریکایی هم به گردش نمی رسد( شما که با این پزها آشنا هستید و شب و روز

می بینیدشان ! ) خیال می کند مال خودش است و نمی داند که تا کجا کلاه سرش گذاشته اند.

پزهای ما اینطوری است، پز تمدن مصرفی. به شما بگویم که تمدن مصرفی از وحشی گری بدتر است.

آدمی که فقط در "مصرف" متمدن می شود وحشی از او مترقی تر است. چرا؟ برای اینکه وحشی شانس

متمدن شدن از طریق تولید را دارد اما آنکه مصرف کننده می شود، بی آنکه تولید کننده باشد شانس

تولیدش را بطور طبیعی از دست می دهد.

همین راننده تاکسی  هفت تا ، ده تا شتر در صحرا داشته و به این حاجی ها که در آنجا قربانی می کنند،

فروخته و قسط اول این کادیلاک آقا را پرداخته و بقیه قسط هایش را هم آنقدر جان کنده تا پرداخته، اما

حالا چه دارد؟ ماشینی که همه اش در جریمه رفته است و فقط پزش مانده ! شترها را فروخت، چند روزی

به جای شتر ، توی کادیلاک نشست . دستور داده بود تودوزیش را از لیف خرما درست کرده بودند و هزار

و یکی از این رقاص بازی ها که مثلا ً عربی باشد ! پس از دو سال ، سه سال، شترها رفته اند و یک

تکه آهن هم دارد. خودش مانده و هیچ. یا باید برود یک جایی دزدی کند یا گدا بشود یا نوکر کسی شود و

یا در جایی بمیرد. این سرنوشت محتومش است. اما بقدری دعا گویند، بقدری خوشحالند که می گویند

معجزه شده، آقا شما اگر ده سال پیش اینجا می آمدید مگر اتومبیل بود؟ همه اش شتر بود و بدبختی.

همه اش با شتر می رفتیم و می آمدیم؛ اما حالا ماشاالله با جت های بوئینگ، اتومبیل های فلان، تا جایی

که امروز اگر یک پژو دست یک عرب ببینید ، می بینید که خجالت می کشد که پژو دارد ! " خوب پیشرفت

کردیم دیگر" بله که پیشرفت کردید ! امروز اگر یک اروپایی ، یک آمریکایی وارد ریاض بشود، واقعا ً

چشم هایش لنگه به لنگه می شود از آن همه لوکسی، از آن همه اتومبیل نو، صد در صد مدل روز. در

هیچ کشور دنیا این طور نیست. از اروپا به خاورمیانه که می آیی هر کشوری به همان میزان که از 

لحاظ سطح اقتصادی معیشتش عقب مانده تر است، به همان میزان از لحاظ لوکس بودن و سطح تجمل 

پیشرفته تر است، بطوریکه وقتی از پاریس پرواز کنی به دارالسلام(پایتخت تانزانیا) که وارد بشوی،

از زیبایی و شکوه و جلال ساختمان ها خیره می مانی با آن اتومبیل های آخرین مدلش !

تجمل یعنی چه؟ یعنی پیشرفت در مصرف، تمدن در مصرف؛ آنچه که همه ماها را در پایش قربانی 

می کنند تا شانس تولید را از ما بگیرند. هم تولید فکری و هم تولید اقتصادی و ماشینی را. به چه وسیله؟

به وسیله تقلید، تقلیــــــــد . . .

 

یا علی مدد... 

استحمار

به نام آنکه همه دوستش داریم...

 

استحمار در گذشته فقط نبوغ استحمارگران بود و ذوقشان و تجربه شان. امروز علم به کمکش آمده،

همه وسایل ارتباط جمعی ، رادیو و تلویزیون و تعلیم و تربیت و مطبوعات و شرق و غرب و ترجمه و

تئاتر و ... به کمکش آمده، روانشناسی علمی، جامعه شناسی فنی، روانشناسی سیاسی، روانشناسی

تعلیم و تربیت به کمکش آمده است. استحمار کردن تکنیکی شده، فنی شده و مجهز به علم شده ! این

است که شناختنش هم به همان اندازه مشکل شده. ملاک: " خود آگاهی انسانی " و " خود آگاهی

اجتماعی ". هر مسئله ای که من مطرح کردم، اگر مساله علمی بسیار بزرگی بود، اگر مساله فلسفی

بود، اگر مساله تکنیکی بود، اگر حتی مساله پیشرفت جامعه و زندگی بود اما خود آگاهی انسانی و

خود آگاهی اجتماعی نداشت، دعوتی است شوم و فریبنده و دروغین و در پایان به بردگی و ذلت افتادن

و به استحمار دچار شدن وبه یک نوع خواب مغناطیسی مدرن فرو رفتن ! چه فرق می کند برده ی

مدرن بودن یا برده ی قدیمی بودن ؟ کنیز مدرن بودن یا کنیز قدیمی بودن ؟ فرقی ندارد، فقط تعارفات

فرق می کند. آن یکی می گوید ضعیفه، این یکی هم می گوید لطیفه و هر دو به معنی آدم نیستی !

بنابراین استحمار یعنی؛ انحراف ذهن آدم، آگاهی و شعور آدم، جهت آدم(چه فرد چه جامعه) از

خودآگاهی انسانی و خود آگاهی اجتماعی. هر عاملی که این دو آگاهی را منحرف کند، یا فردی را،

نسلی را و جامعه ای را، از این دو خودآگاهی دور کند، آن عامل، عامل استحمار است ولو مقدس ترین

عامل ها باشد و هر اشتغالی جز این دو اشتغال و پرداختن به هر چیزی جز پرداختن به این دو

خود آگاهی یا آنچه در مسیر این دو خودآگاهی است؛ دچار خواب خرگوشی شدن، دچار بردگی شدن،

قربانی قدرت دشمن و به استحمار مطلق در آمدن است ولو هم دعوت و پرداختن به یک چیز مقدس

باشد و بدبختی ما (که نمی توانیم تشخیص بدهیم) این است که برای اغفال ذهن از آنچه باید بدان

اندیشید غالباً ما را دعوت می کنند که به چیزهایی بسیار مترقی و عظیم و آبرومند و حتی بسیار

سعادت بخش بیندیشیم و این است که گول زننده می شود و متوجهش نمی شویم. بدین سبب است که در

جایی گفته ام : " اگر در صحنه نیستی هر کجا خواهی باش " . هدف این است که در صحنه نباشی، هر

کجا که خواهی باش و اگر در آنجا که باید شاهد باشی و حاضر اما نیستی، هر کجا که خواهی باش.

چه به شراب نشسته باشی و چه به نماز ایستاده باشی، هر دو یکی است.

برای استحمار کردن همیشه تو را به زشتی ها دعوت نمی کنند که نفرت زشتی ها تو را فراری بدهد

و متوجه آنجایی بکند که باید به آنجا متوجه بشوی. بر حسب " تیپ " تو، دعوتت را انتخاب می کنند،

گاه تو را دعوت می کنند به زیبایی ها. برای کشتن یک حق بزرگ، حق یک جامعه، یک انسان، گاه

دعوتت می کنند که سرگرم یک حق دیگر باشی و به کمک یک حق، حق دیگر را می کشند.

و وقتی در خانه حریقی در گرفته است دعوت آن کس که تو را به نماز و دعا با خداوند می خواند، دعوت

یک خیانتکار است تا چه رسد بکار دیگر؛ هر گونه توجه دادن به هر چیزی در آنجا (هر چیز مقدس و

غیر مقدس) به جز توجه دادن به خاموش کردن حریق، توجهی است استحمار گرانه و اگر تو توجه

بکنی، استحمار شده ای ولو با خداوند خودت صحبت کنی ولو به نماز ایستاده باشی، ولو مشغول مطالعه

بهترین آثار علمی و ادبی بشوی یا مشغول یک کشف بزرگ علمی ! هر کاری که بکنی و" طرف "

سرت را به هر چیز که گرم کرد تو را دچار استحمار کرده، دیگر رفته ای !

 

یا علی مدد ...

استحمار !

روزمرگی (بخش دوم)

به نام آنکه همه دوستش داریم ... 

 

آدم کم کم متوجه این طور چیزها می شود، متوجه مسایل بیرون؛ لذت می برد از آنکه مثلا ً در ِ خانه اش

جوری است که در آن محله هیچکس در ِ خانه اش مثل آن نیست؛ پارچه ای گیرش آمده که فقط یک

قواره بوده و اتفاقا ً هم او سر بزنگاه رسیده و اگر کمی دیر رسیده بود، دیگر از دست رفته بود و آن

وقت یک چنین پارچه ای ممکن بود گیر یک نفر دیگر بیفتد و آن وقت در مجلس، جشن یا ... عوض

اینکه این بپوشد، او می پوشید. ان وقت چه حسرتی، چه بدبختی ای بود؟!

بعد لذت ها و حسرت ها، نفرت ها و توطئه ها و بعد مقدمه چینی ها و بعد همه چیز را، که نمی دانیم

قیمتش در انسان چیست، به سادگی قربانی بدست آوردن کثیف ترین چیزها ! می بینینم این آدمی که

سرافراز است، سرش از مجموعه این گنبد وجود بیرون امده و تا خدا سرکشیده برای کسب احتمالی

یک رتبه، یک نمره، یک زمین، یک درجه و حتی یک خیال به حدی ذلیل می شود که سگ استعداد

ذلت او را ندارد ! که در بیشرمی و بدبختی نیز انسان استعدادی ماوراء همه موجودات دارد.

و بعد لذت ها . . . اگر لیستی از مجموعه چیزهایی که از انها لذت می بریم، چیزهایی که همواره در

خیالمان مجسم می کنیم و می خواهیم بدست بیاوریم( هر چه می خواهد باشد، از هر مقوله ای، از

لباس یا اتومبیل یا خانه، مقام و درجه یا تحصیل یا دوست یا هر چه) تهیه و نگاه کنیم، می بینیم که

چه چیزهایی را برای بدست آوردن اینها فدا می کنیم. زمان را فدا می کنیم، آدم را، آگاهی را، استعداد

را، غرور خدایی انسان را، امکان عصیان را، استعداد انتخاب آزاد را، استعداد و قدرت نفی را، قدرت

خلاقیت و قدرت تغییر را، قدرت تبدیل سرنوشت را، قدرت فرو ریختن هر چه که به ما تحمیل شده و بعد

جانشین کردن هر چه که خودمان می خواهیم را؛ همه اینها را از دست می دهیم بدون اینکه متوجه

آنها باشیم بدون اینکه یک لحظه بتوانیم درباره آنها تأمل کنیم.

این است که آدم، در زندگی روزمره همه اش متوجه بیرون است، متوجه این چیزهایی که به او لذت

می دهد و به طرف آنها کشیده می شود. بعد می بینیم که خود من ، این من که از جنس خداست، از آن

بالاها آمده پایین در سطح لجن، مثل کرم؛ از لاشخوری به شعف آمده! و بعد این وجود من، که یک

وجود پیوسته است، تکه تکه شده، هر تکه ای در چنگال ددی، دامی، لذت کثیفی، هوس پوچی، ایده آل

مبتذلی و مجموعه اینها. همه چیز را فدا کردن، عزیزترین چیزها را برای بدست آوردن پلیدترین و

کثیف ترین چیزها . . .

 

یا علی مدد ...

روزمرگی (بخش اول)

به نام آنکه همه دوستش داریم ...

 

آنچه میخواهم بگویم یک درس است ، سخنرانی و مجلس آرایی نیست. یک مسأله علمی است که مسائل

اجتماعی از آن منشعب می شود و آن این است که در مذهب (منظورم غیر از مذهب سنتی و موروثی

است،چه همه مذهب های سنتی مثل همند. زیرا به نظر من ، چیزی که ناآگاهانه ، ارثی و تکراری و

 برحسب عادت باشد ، هر اسمی داشته باشد ، فرق نمی کند چه شیعه چه سنی چه اسلام چه بودایی.

در جهل درجات وجود ندارد) انسان دارای یک برتر و شریف تر از همه پدیده های طبیعی است.

 این هم حرف مذهب است ، هم حرف اگزیستانسیالیسم و هم حرف سارتر است و یک ادعای

مذهبی نیست ، خود سارتر هم با اینکه به خدا معتقد نیست، انسان را یک ذات کاملاً جدا از همه

موجودات طبیعی می داند. او را غریبی می داند که ازآسمان بریده ، سرنوشتش به خودش واگذار شده

و خودش سازنده تقدیر خویش است ،خالق خویش است ومسلط بر طبیعت و تسخیر کننده قوای

 طبیعت است، بر خلاف موجودات دیگر ...

می بینیم که در اینجا مذهب و همچنین اومانیسم ، اصالت انسان و همچنین اگزیستانسیالیسم به یک حرف

می رسند و آن این است که انسان یک ذات اشرف از طبیعت و عالم فیزیک است. به اصطلاح اسلام ، که

عالی ترین تحلیل ها را از انسان به عمل آورده ، بگونه ای که در هیچ مکتب اومانیستی افراطی هم

بشریت در این حد تجلیل نشده ، به این عنوان که ، انسان خویشاوند خداست ، شبیه خداست ، نماینده

خداست و جانشین خدا در عالم طبیعت و نیز همه موجودات  و همه قوای طبیعت در تسخیر انسان است و

همه فرشتگان خداوند در برابر انسان به سجود و به بندگی تسلیم اند. یک چنین " آقا " ست در عالم و

کارش؟ درست کاری که خدا در عالم وجود کرده و می کند ، او می تواند شبیه آن را در عالم طبیعت بکند.

چه کار؟ خالق بودن، آگاه بودن، تدبیر کردن، انتخاب کردن و آزاد از همه جبرها بودن.

یک چنین موجودی که دارای ارزش های خدایی و ذات خدایی است، دنبال زندگی روزمره می افتد و این

قاتل هر انسان زنده ای است. منجلابی است عزیزترین ارزش های خدایی انسان ، هر روز فرو می رود.

آدم در همان دور احمقانه زندگی ، زندگی روزمره، زندگی تکراری، زندگی دوری، همان زندگی دوری ای

که بر همه زندگی ها، از آمیب ها و میکروب ها گرفته تا جانوران و نباتات، حاکم است می افتد. دوری که

در آن، دائم بخورد، بخوابد، بلند شود، کار کند برای اینکه بخورد، بخورد برای اینکه کار کند، کار کند

برای فراغت، فراغت برای کار، تولید برای مصرف، مصرف برای تولید، بطوری که هر کجایش را بگیری،

همه دور است. درست مثل خر خراس (به قول علی) صبح راهش می اندازند، با کوشش و تلاش حرکت

می کند، می رود و می رود، غروب می بیند سر جای صبحش است. دور، دور، دور. این دایره معیوب،

سرگذشت آدم است در گذشته و حال، متمدن و وحشی، شرقی و غربی. در این دور باطل آدم احساسات

مخصوصی هم پیدا می کند، نیازها، عقده ها، ایدهآل ها، حسدها، کینه ها، عشق ها و دردهای

مخصوص، در حدی که برای آدمی که اندکی آگاه باشد، چندش آور است. گاه می بینید آدمی با یک

 اهمیتی پیش شما می آید و می خواهد درد دل کند، ناله کند، با یک هیاهو و زمینه سازی و

 اعجابی سخن از دردی می گوید که واقعاً مضحک است و بر بلاهت این بدبخت باید خندید !

 اگر مجموعه چیزهایی را که در شبانه روز آرزو می کنیم، در زندگیمان از آنها لذت می بریم و یا

 آرزوی داشتن آنها را داریم و یا نسبت به به هرکس که آنها را دارد حسد می ورزیم و یا غبطه

می خوریم و همواره در تلاش بدست آوردن آنها هستیم (اگر مجموعه اینها را ) روی یک صفحه کاغذ

بنویسیم و در یک حالت آگاهانه به آن نگاه کنیم، از ترکیب خودمان بیزار می شویم، از قیافه خودمان

بیزار می شویم، از هیکلمان، از وجود خودمان، از زندهبودنمان متنفر می شویم ...

 

یا علی مدد ...

خطبه سی و دوم نهج البلاغه

به نام آنکه همه دوستش داریم...

 

درباره ی علی سخن گفتن بر خلاف آنچه که در وهله اول به ذهن می آید ، درباره یک شخصیت

بزرگ سخن گفتن نیست، بلکه درباره یک معجزه ای که بنام انسان و بصورت انسان در تاریخ

متجلی شده است.                                                                             "علی شریعتی"

 

ای مردم، ما در زمانه ای پر عناد و بدکینه گرفتار شده ایم. انسان نیکدل و پاکدامن را در این

روزگار بد می شمرند و ستمکاره در این عصر بر تندباد غرور و نخوتش می افزاید. آنچه می دانیم

سودمان نمی بخشد و آنچه را نمی دانیم نمی پرسیم و از بدبختی کوبنده ای که فرا می رسد

بیم نداریم تا آنگاه که بر سرمان فرود آید.

مردم بر چهار گروه اند:

یکی آنکه از پلیدکاری در زمین باز نمی ایستد مگر هنگامیکه جانش ناتوان گردد و تیغش کند و

دستش تهی. دیگری آنکه شمشیر را بر کشیده و آتش شرارتش را بر افروخته و سواره و پیاده اش

را بسیج کرده ،خود را فروخته و ایمانش را باخته است تا ثروت خلق را به غارت برد و یا بر سر

سپاهی فرمان راند و یا بر سر منبری بالا رود. چه بد سودایی است که دنیای پست را بهای

خویشتن خویش بینی و آن را در ازای آنچه نزد خدا داری بگیری.

دیگری با کار دین در طلب دنیاست و نه با کار دنیا در طلب دین ؛

آرامش و وقار به خود می دهد و قدمهایش را آهسته و نزدیک بهم بر می دارد  و دامن و ردایش

را به پرهیزکاری فرا می چیند و خود را به درستکاری می آراید و پوشش خدا را پناه پلیدکاری و

معصیت خدا می گیرد.

و چهارمین؛ کسی که از عجز خویش، از دست یافتن به قدرت در مانده است و از بیچارگی خویش

به بیچارگی خو کرده و به ضعف و فقر و ذلت زندگی خویشتن داده است. آنگاه بنام قناعت خود را

آرایش می دهد و به جامه ی پارسایی خود را زینت می بخشد در حالیکه نه در خانه ، نه در بیرون

نه در دل و نه در زندگی ، مرد این کار نیست !

در این روزگار تنها تک مردانی باقی مانده اند که یاد روز بازگشت چشم هایشان را فرو بسته و

هول محشر اشکهایشان را جاری کرده است. اینان از معرکه اجتماع رانده شده اند. بیمناک و

بی کس، لب دوخته و خاموش، دعوت کننده پاکدل، سوگوار و دردمند. در دریای تلخی و

شور بختی غوطه می خورند. دهانشان بسته و دلشان مجروح، پند دادند و از پا افتادند و در راه

آگاهی و هدایت خلق کوشیدند و خسته و دل شکسته گشتند، شکست خوردند و در توان کم شدند،

کشته شدند و باز در شمار کم شدند.

پس ای شما ؛ این چنین دنیایی باید در چشمتان از تفاله درختی که دباغان از آن رنگ گرفته اند

و از ریزه هایی که از مقراض پشم چینان به خاک ریخته است، حقیرتر آید.

پیش از آنکه نسل های آینده از سرنوشت شما عبرت گیرند، شما از روزگار پریشان پیشینینانتان

عبرت گیرید. این زندگی پست و زبونی را که بدان چسبیده اید رها کنید و آزاد شوید که سخت

بی بها و بد نهاد است که او دنیا پرستانی که پیش از شما به او دل بسته بودند و به او عشق

می ورزیدند را رها کرد.

 

یا علی مدد...