کلاه شرعی

به نام انکه همه دوستش داریم...

 

بله می شود! خیلی هم ساده و سریع ، بطوری که آب هم از آب تکان نخورد و کسی هم نفهمد. روحانی حلال

مشکلات است، چنان حلال را حرام و حرام را حلال می کند که شاخ در می آوری . آن هم چنان شرعی و

قانونی و قرآنی که حظ می کنی! مگر نمی بینی رباخواری را که در قرآن دشمنی با خدا اعلام شده است،

 چه قشنگ و چه ساده و بی زحمت درستش کرده اند که سخت گیرترین بازرسان شرع هم اگر بخواهند

رسیدگی کنند، می فهمند که ربا است و کلاه و کلک ، اما کوچکترین ایراد قانونی نمی توانند بگیرند. چرا؟

اولاً اسکناس فرموده اند پول نیست ! خلاص ! پس ربا وقتی مصداق پیدا می کند که پول خرده رد و بدل

شود.اسکناس و چک و سفته آزاد است.

ثانیاً ربا چیست؟ سود پول، یعنی اگر صد هزار تومان ، به نیت ربا دادی و سر ماه صد و بیست هزار

تومان پس گرفتی، بیست هزار تومانش به نیت ربح، حرام است. بدتر از حرام ، فاجعه ای هولناک است.

بگفته صریح قرآن ربا خوار در آتش جاودانه است، کفار اثیم(کفر پیشه ی تبهکار) است. اعلام کننده جنگ با

خداست و با پیامبرش. اما معامله که حرام نیست، ثواب هم دارد.الکاسب حبیب الله. بسیار خوب ، برو

پیش آقا راه تبدیل ربا را به معامله یادت دهد تا اشکال شرعی پیدا نکند. چطور؟ خیلی ساده ، عقل جن هم

نمی رسد.این دفعه که خواستی پول نزول دهی ،به نیت ربا مده، بیع شرط کن.چطور؟ صد هزار تومان را

قرض الحسنه میدهی، بیست هزار تومان سود آن را یک سیر نمک به او می فروشی به بیست هزار

تومان.دیدی چطور شد؟ حالا فرض کن روز قیامت هم شده و تو را کنار ترازوی عدل الهی سرپا نگه داشته

اند و محاکمه ات می کنند. می توانند چه بگویند؟

- آقا مگر معاملع بیع شرط حرام است؟

-آقا مگر هر کسی آزاد نیست جنسی را به هر قیمتی که خودش خواست بخرد؟ اگر صاحب جنس هم

رضایت داد، شرعاً جایز نیست؟ ناچارند بگویند چرا.

- آقا من دلم خواسته یک سیر نمک را بیست هزار تومان بخرم، مگر شرع، شهرداری است که بر قیمت ها

نظارت داشته باشد؟ مجبورند جواب بدهند نه.

-پس کسی که جنسی را از مومنی به رضایت طرفین بخرد ، معامله نکرده است؟ مگر می توانند بگویند

نه؟

آن وقت تو هستی که طلبکار خدا هم می شوی و می گویی: پس به تصدیق خودتان و طبق فقه و شرع

خودتان، من در قضیه نمک ربا خوار نبوده ام ، کاسبکار بوده ام، پس حبیب خدا بوده ام نه دشمن خدا !

مگر می توانند نفس بکشند؟ روحانیت زبان شرع را با یک سیر نمک می بندد !

می گویی من در دستگاه ظلم و گناه و خلاف شرع و خیانت به جمع خدمت می کنم و حقوق می گیرم،

اشکال شرعی ندارد؟ مسلم است که دارد، خیلی هم اشکال دارد. اسلام کسی ا که می بیند ظلمی بر دیگری

واقع شده است و او ساکت مانده نمی بخشد، چطور خدمتگزاری رسمی ظلمه اشکال شرعی ندارد؟ چطور

پولی که از محل غیر مشروع بدست آمده، از دست حاکم غیر شرع می توان گرفت؟

- پس چکار کنم؟ دست بکشم؟

- نه راه دارد.

- چه راهی؟

-دست گردان

-یعنی چه؟

خیلی ساده، روحانی راهش را بلد است، او متخصص کلاه شرعی است. او بر قامت زور، ردای تقوی

می پوشاند و بر سر کفر ، کلاه شرع می گذارد.روحانی کارش توجیه دستگاه حاکم است و

ناچار است برای همکاری مومنین متشرع با دستگاه حکومت غیر شرعی، راهی پیدا کند و برای اینکار باید

تکنیکی اختراع کند که بتواند پول حرام را حلال کند. کاری ندارد، حقوقت را که گرفتی(از هر جا و به ازای

هر کاری) باید قبول کنی که این پول مشروع نیست پس مال تو نیست. صاحبش معلوم نیست، به کی می رسد؟

البته این جورپول ها به حاکم شرع که همان خود روحانی است می رسد. پس ماه به ماه حقوقت را که

گرفتی، چون پولی نا مشروع است دست نمی زنی، راست می آیی خدمت آقا ، همه را به دست آقا می دهی

یعنی که رد کردم به حاکم شرع. تمام ! پس پول شد مال آقا. در نتیجه ، پول نامشروعی دستت نیست. آن وقت

آقا می بیند که تو یک فرد مسلمان مستحقی هستی، خرج داری، زن و بچه داری، از بابت وجوهات بریه و

شرعیه، به اندازه احتیاجات حیاتی ات و مخارج زندگی ات، هر مبلغی را که خودشان بعنوان حاکم شرع و

نایب امام تشخیص دادند و صلاح دیدند به تو کمک می کنند و فی المجلس به دستت می دهند. نگاه می کنی 

می بینی اتفاقاً درست معادل همانحقوق ماهیانه ات است که از دستگاه خلاف شرع گرفته ای و ظلمه برایت

تشخیص داده اند و صلاح دیده اند ! جل الخالق !

تمام این فعل و انفعالات مکانیکی و استحاله شیمیایی که مال حرام را در کیمیاگری روحانیت، برق آسا بدل

به حلال می کند و حقوق بگیر ظلمه را فی المجلس با یک چشم بندی ماهرانه حقوق بگیر ائمه می سازد،

تشریفات اداری خیلی ساده ای دارد. یک تئاتر پانتومیم جادویی است با یک هنر: می دهی به دستش، می دهد

به دستت. والسلام. برو راحت خانه ات، برای ظلمه کار کن، مزدش را از ائمه بگیر ! در عین حال این جور

کلک های شرعی(که ما آدم های جسمانی و نااهل را به شگفتی می آورد و بر سرمان شاخ می رویاند) برای

روحانی آب خوردن است و حلال را حرام کردن و حرام را حلال کردن(جوری که دفاتر حساب و کتاب قیامت

نامه اعمالت هم خدشه پیدا نکند و در محکمه روز حساب و عقاب نتوانند ایراد شرعی بگیرند) کار هر جوجه

روحانی است. بقدری در فریب دادن خدا(و مکرو و مکرالله و الله خیر الماکرین) زیر دست اند و گستاخ و با

وجدان راحت و روی خوش انجام می دهند که حالت استثنایی و غیر عادی بودنش را از دست داده و یک سنت

معمول و مقبول شده و خود یک نوع راه حل شرعی و شیوه عملی اسلامی تلقی می شود.

 

یا علی مدد...

مذهب،عرفان،هنر

به نام آنکه همه دوستش داریم ...

 

مذهب تلاش انسانی است به هست آلوده تا خود را پاک سازد و از خاک بخدا باز گردد ، طبیعت و حیات را که

دنیا می بیند، قداست بخشد و اخری کند. و عرفان تجلی التهاب فطرت انسانی است که خود را در اینجا غریب

می یابد و با بیگانگان، که همه موجودات و کائنات اند، همخانه. بازی است که در قفسی اسیر مانده و

بیتابانه خود را به در و دیوار می کوبد و برای پرواز بیقراری می کند و در هوای وطن مألوف خویش،

می کوشد تا وجود خویش را نیز که مایه اسارت اوست و خود حجاب خود شده است، از میان بر گیرد. و هنر

نیز تجلی روحی است که آنچه هست سیرش نمی کند و هستی را در برابر خویش ندک می یابد  و سرد و

زشت و حتی بگفته سارتر، احمق و هاری از معنی و فاقد روح و احساس و او اضطراب و تلخکامی

صاحبدلی بلند پرواز و اندیشمندی بزرگ و سرمایه دار معنی و احساس و معرفت را دارد که در انبوه مردمی

بیدرد و بیروح و پست و خوش گرفتار آمده است و خود را با دیگران - جز با خویشتن - تنها می یابد و با این

زمین و آسمان و هر چه در این میان، بیگانه. و هنر زاده چنین بینشی بیزار و احساسی چنین تلخ از هستی

و حیات، می کوشد تا آن را تکمیل کند، آنچه را هست به آنچه باید باشد نزدیک سازد و بالاخره به این عالم

آنچه را ندارد ببخشد.

مذهب و عرفان از اینجا راهشان با هنر جدا می شود که آن دو انسان را از غربت به وطن رهنمون

می شوند،از واقعیت بازش می دارند تا به حقیقت نزدیکش سازند. مذهب و عرفان هر دو بیقراری در اینجایند

و فلسفه گریز؛ آن به جایی و این به هر جا که اینجا نیست. اما هنر فلسفه ماندن است، وانگهی چون می داند

که اینجا جای ماندن نیست، می کوشد تا با تصوری و بقولی با خاطره ای که از خانه و وطن خویش و زندگی

در آن دارد، همین جا را بر گونه آن بیاراید و با خلقت های هنری،زبان،اصوات،اشکال و رنگ های آن

دیار ِ ناپیدای آشنا و زیبا در این پیدای ِ بیگانه و زشت تقلید کند. هر هنری حتی در پست ترین مراحلش -

تقلید و تفنن - و بویژه در عالیترین انواعش، تجلی دغدغه انسانی است که از کمبود عالم می نالد و یا 

نمایشگر آفرینش های اوست تا آن را تکمیل کند. از این رو مذهب و عرفان دری است به بیرون از این

زندان و هنر پنجره ای.

خویشاوندی میان مذهب و عرفان و هنر را تاریخ نیز شاهد بوده است. هنرها مذهبی ترین و عرفانی ترین

موجودات این عالمند، در دامن مذهب و عرفان زاده اند. هر هنری معراجی است و یا شوق معراجی که در

آن ، هنرمند، هر چه از بار هست سبکبارتر است، سدرة المنتهایش از زمین دورتر است و روشنایی و گرما

و قداست و زیبایی ماوراء را بیشتر احساس می کند، چهره سرد و کریه واقعیت را به تدبیر هنر به زیبایی 

های حقیقت می آراید. بی شک همچون انسانها که در فاصله های متفاوت، میان لجنزار و نفخه ی روح خدا 

منزل دارند، هنرها نیز به میزانی که از زمین فاصله می گیرند جلوه گاه صادق اضطراب و حسرتی می شوند

که در هر که انسان تر است ، دردناک تر است.

هنر سخن از ماوراء است و بیان آنچه می بایست باشد و نیست و از همین رو است که مسأله پیچیده ای که

در ادب و فرهنگ فارسی مطرح است روش می گردد که چرا عرفان ما تا چشم می گشاید،خود را در دامن

شعر می افکند و به تعبیر بهتر تا زبان باز می کند به شعر سخن می گوید وبرخورد این دو خویشاوند همدرد

و همزبان با هم زیباترین و شورانگیزترین واقعه تاریخ معنویت شرق پر معنی است، چه عرفان که رنج

غربت بیقرارش کرده با شعر، که پیداست زبان محاوره این عالم نیست و به یاری کلمات شعری و نیز با

اشارات ویژه آن، پرواز روح بیتاب را از حصار گنگ و خفه این تبعید گاه تسهیل می کند.

 

یا علی مدد... 

علی تنهاست ...

به نام آنکه همه دوستش داریم ...

انتخاب مطلب برای روزی که تاریخ ، آخرین مبشر و منذر خدا را از دست می دهد بی نهایت

دشوار بود. اگر این شخصیت فردی همچون محمد باشد عجز به اوج می رسد. در میان همه

پیروان محمد ، هنوز کسی که یک کتاب جامع و کامل در وصف شخصیت غیر دینی و جدای از

مذهب او نوشته باشد وجود ندارد ، کسی که محمد را برای محمد بودنش کنکاش کند نه برای

پیامبر بودنش؛ بهترین راه این بود که از کسی همانند محمد سراغ بگیریم ، کسی مثل علی ...

متنی که ذیلاً از نظر شما می گذرد نوشته ای تحت عنوان "علی تنهاست" از کتاب علی نوشته

معلم شهید علی شریعتی است.هر چه تلاش کردم عنوان دیگری برای این نوشته بیابم(مثل

چیزی که از ازل تا ابد فقط یک نام برازنده آن است) نتوانستم و هیچ نامی بهتر از علی

تنهاست شایسته این متن ندیدم...

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی                    که هنوز من نبودم که تو دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد                      دگران روند و آیند تو همچنان که هستی

 

یکی از عواملی که انسان را در جامعه اش تنها می گذارد، بیگانه بودن اوست با آنچه که مردم

همه می شناسند؛ تشنه ماندن اوست در کنار جویبارهایی که مردم از آن می آشامند و لذت

می برند؛ گرسنه ماندن اوست بر سر سفره ای که همه خوب می خورند و سیر می شوند.

روح به میزانی که تکامل می یابد و به آن انسان متعالی ای که قران از آن بنام قصه آدم یاد

می کند، می رسد تنهاتر می شود. چه کسی تنها نیست؟ کسی که با همه، یعنی در سطح

همه است.کسی که رنگ زمان بخود می گیرد، رنگ همه را بخود می گیرد و با همگان تفاهم

دارد و در سطح موجودات و با وضع موجود ، به هر شکلش و هر بعدش منطبق است. این آدم

احساس تنهایی و تک بودن و مجهول بودن نمی کند، چرا که از جنس همگان است. او در جمع

است ،با جمع می خورد و می پوشد و میسازد و لذت می برد. احساس خلاء مربوط به

روحی است که آنچه در این جامعه و زمان و در این ابتذال روزمرگی وجود دارد نمی تواند

سیرش کند. احساس گریز، احساس تنهایی در جامعه و در روی زمین و احساس عشق که

عکس العمل این گریز است، او را بطرف آن کسی که می پرستدش و با او تفاهم دارد

میکشد، به آن جایی که جای شایسته اوست و متناسب با شخصیت او، احساس تنهایی و

احساس عشق در یک روح به میزانی که این روح رشد می کند، قویتر و شدیدتر و رنج آورتر

می شود.

درد انسان، درد انسان متعالی، تنهایی و عشق است.

و می بینیم علی (به همان میزانی که می شناسیم) همان علی که می نالد و دائما فریاد می

زند ، سکوتش درد آور است، سخنش درد آور است و همان علی که عمری شمشیر زده،

جنگ ها کرده، فداکاریها نموده و جامعه ای را با قدرت و جهادش پی ریخته و بوجود آورده

است، هنگامی که این نهضت پیروز شده او در میان جمع یارانش تنها است و بعد می بینیم که

نیمه شبهای خاموش، مدینه را ترک می کند و سر در حلقوم چاه می نالد. آن همه یاران، آن

همه همرزمان، آن همه نشست و برخاست با اصحاب پیغمبر برای علی تفاهمی بوجود

نیاورده است. در سطح هیچکدام از آنها نیست، می خواهد دردش را بگوید، حرفش را بزند

گوشی نیست، دلی نیست، تجانسی نیست.در یثرب، یعنی شهری و جامعه ای که به

شمشیر او و سخن او پی ریخته شده، هیچ آشنا نمی بیند و نیمه شب به نخلستان پیرامون

شهر می رود و در دل تاریک و هراسناک شب به اطرافش نگاه می کند که کسی متوجه

نشود.

رنج بزرگ یک انسان این است که عظمت او و شخصیت او در قالب فکرهای کوتاه و در برابر

نگاه های پست و پلید و احساس او در روح های بسیار آلوده و اندک و تنگ قرار گیرد. چنین

روحی در چنان حالی همیشه هراسناک است که این نگاه ها، این فهم ها و این روح ها او را

ببینند، بفهمند و بشناسند. بقول یکی از نویسندگان: روزها شیر نمی نالد! در برابر نگاه روباهان،

در برابر نگاه گرگها و در برابر نگاه جانوران، شیر نمی نالد. سکوت و وقار و عظمت خویش را بر

سر شکنجه آمیزترین دردها حفظ می کند. اما، تنها در شبها است که شیر می گرید. نیمه شب

بطرف نخلستان می رود، آنجا هیچکس نیست، مردم راحت آرمیده اند. هیچ دردی آنها را در

شب بیدار نگاه نداشته است و این مرد تنها، که روی زمین خودش را تنها می یابد، با این زمین

و این آسمان بیگانه است و فقط رسالت و وظیفه اش او را با این جامعه و شهر پیوند داده،

پیوند روزمره و همه روزه. ولی وقتی بخودش بر می گردد می بیند که تنها است؛ به نخلستان

میرود و هراسان است که کسی او را و در آن حال نبیند که شیر در شب می گرید و تنهایی و

باز برای اینکه ناله او بگوش هیچ فهم پلیدی و هیچ نگاه آلوده ای نیالاید، سر در حلقوم چاه

فرو می کند و می گرید. این گریه برای چیست؟ افسوس که گریه او یک معما برای همه

است، زیرا حتی شیعیان او نمی دانند علی چرا می گرید. از اینکه خلافتش غصب شده؟ از

اینکه فدک از دست رفته؟ از اینکه فلانی روی کار آمده است؟ از اینکه او را از مقامش ....؟ از

اینکه .........؟ از ..........؟ واقعاً که چندش آور است.

یک روح تنها در دنیایی که با آن بیگانه است، در جامعه ای که دائماً در آن زندگی می کند، اما

نتوانسته خودش را با آن بند و بست ها و با آن کششها و با آن خودخواهی ها و با آن سطح

درکی که یاران پیغمبر از اسلام داشته اند منطبق کند، تنها مانده است و می نالد. علی

همانطور که فلسفه ها می گویند می نالد، برای اینکه انسان است و بخاطر اینکه تنها است.

این حرفی که می زنم هم مذاهب به آن معتقدند و هم مردی مانند "سارتر" که اصولا به

مذهب و خدایی معتقد نیست، انسان را یک تافته ی جدا بافته می داند و می گوید: همه

موجودات یکجور ساخته شده اند؛ اول ماهیت آنها ساخته شده و بعد وجودشان، بجز انسان

که اول وجودش ساخته شده و بعد ماهیتش. می بینیم که سارتر هم که بخدا اعتقاد ندارد،

معتقد است که انسان یک عنصر کاملاً ممتاز از عالم مادی است و بیگانه با آن و انسان هر چه

از مرحله حیوانی و نیازهای غریزی که طبیعت بر او تحمیل کرده دورتر می شود، در طبیعت

تنهاتر می شود و گرسنه تر و تشنه تر و علی یک انسان مطلق است.

علی کسی بود که هیچ پیوندی با جامعه یثرب نداشت مگر شمشیرهایی که بخاطر حق زده و

رنجها و خطرهایی که بخاطر حقیقت کشیده و همین شمشیرها او را تنها گذاشته، بنابر این

علی در مدینه تنهاست. از این درناکتر، اینکه علی در میان پیروان عاشقش نیز تنهاست...

در میان امتش که همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاریخ اش را به علی سپرده است،

تنها است. او را همچون یک قهرمان بزرگ، یک معبود و یک الهه می پرستند، اما نمی

شناسندش و نمی دانند که کیست، دردش چیست، حرفش چیست، رنجش چیست و

سکوتش چراست؟ در زبان فارسی، هنوز نهج البلاغه ای که مردم بخوانند وجود ندارد. تنهایی

مگر چیست؟ هنوز پس از گذشت قرنها سخن علی بزبان فارسی ای که نسل ما بخواند و

بفهمد وجود ندارد و هنوز ملتی که تمام هستی اش را در راه عشق علی نثار کرده، از او کلمه

ای و سخنی درست نمی شناسد. این است که علی در میان پیروانش هم تنهاست. این است

که علی در اوج ستایش هایی که از او می شود مجهول است.

درد علی دوگونه است: یک درد، دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش

احساس می کند و درد دیگر، دردیست که او را تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستان

های اطراف مدینه کشانده و بناله در آورده است. ما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر این

ملجم در فرق سرش احساس می کند. اما، این درد علی نیست ... دردی که چنان روح بزرگی

را بناله آورده است، تنهایی است که ما آنرا نمی شناسیم. باید این درد را بشناسیم نه آن درد

را ، که علی درد شمشیر را احساس نمی کند وما درد علی را ...

 

یا علی مدد...

عاشورای مسیح !

به نام آنکه همه دوستش داریم ...

 

 

اساس مراسم عزاداری مسیحیان بر نمایش زندگی شهدای نخستین نهضت مسیحیت و نشان

 

دادن مظلومیت و شهادت آنان در دوران حکومت شرک و کفر و امپراطوری وحشی سزارها

 

و سرداران آنها است و نیز شرح حال حواریون و بخصوص تراژدی مریم و بیان فضائل و

 

کرامات و رنج ها و مظلومیت های او ، از همه مهمتر احیای خاطره خونین عیسی مسیح

 

و شکنجه ها و ظلم ها و سختی هایی که او از قوم خود و از ظلمه (رومی های بی رحم) تحمل

 

کرده است ، تحت عنوان مصائب ( Passions ) که مراسم و اشکال برگزاری و نمایش

 

و بیان آن تقلید و اقتباس شده است و در خدمت تاریخ خاص شیعه و بیان مصائب اهل بیت و

 

حضرت فاطمه و بالاخص شهادت امام حسین و خاندان و اصحاب بزرگوارش قرار گرفته است.

 

مراسمی از نوع تعزیه گردانی ، شبیه سازی نعش و علم و کتل و عماری و پرده داری و

 

شمایل کشی و معرکه گیری و قفل بندی و زنجیر زنی و تیغ زنی و موزیک و سنج زنی و

 

تعزیه خوانی و فرم خاص و جدید و تشریفاتی "مصیبت خوانی و نوحه سرایی جمعی " که

 

همه شکلش اقتباس از مسیحیت است و هر کس با آن آشناست به سادگی تشخیص می دهد

 

که تقلید است.

 

قفل زنی و سینه زنی ، زنجیر زنی و تیغ زنی حتی هم اکنون ، به همین شکل در لورد(Lourdes )

 

سالیانه در سالروز شهادت مسیح برگزار می شود و این است که با اینکه از نظر اسلامی این

 

اعمال محکوم است ولی همواره و همه ساله در این دو سه قرن اخیر انجام می شده و این در

 

عین حال که شگفت انگیز است ، روشن کننده این است که این مراسم ابتکار سیاست بوده

 

است. این مراسم غالباً به روشنی با سنت ها و حتی احکام شرعی منافات دارد ، حرمتی که

 

مسلمان و شیعه برای ائمه و خاندان پیغمبر قائل است پیداست و در عین حال در شبیه ها

 

یک نره مرد نتراشیده سکینه می شود یا زینب و در صحنه حاضر می شود. شبیه و تعزیه

 

و نعش ، تقلید کورکورانه از مراسم میسترهای هفتگانه (7Mysteress ) و میراکل( Miracles )

 

و نمایش نعش عیسی بر صلیب و فرود آوردن و دفن و صعود و دیگر قضایا است.

 

نوحه های دسته جمعی درست یادآور کرهای کلیسا است و پرده های سیاه که به شکل خاصی

 

بر سر در تکیه ها و پایه ها و کتیبه ها آویخته می شود و غالباً اشعار جودی ومحتشم و غیره

 

بر آن نقش شده ، بی کم و کاست از پرده های کلیسا در مراسم تقلید شده  و شمایل گردانی و

 

نقش صورت ائمه و دشمنان و حوادث کربلا و غیره که در میان مردم نمایش داده می شود ،

 

پرتره سازی های مسیحی است؛ حتی اسلوب نقاشی ها همان است ، در حالیکه صورت سازی

 

در مذهب ما مکروه است ، حتی نوری که به صورت یک هاله ، گرد سر ائمه و اهل بیت دیده

 

می شود درست تقلیدی است و شاید با فره ایزدی و فروغ یزدانی در ایران باستان توجیه شده

 

است. این مراسم و تشریفات رسمی و بخصوص عزاداری اجتماعی و رسمی ، همه فرم هایی

 

تقلیدی از عزاداری و مصیبت خوانی و شبیه سازی مسیحیت اروپایی است. گاه حتی بقدری

 

ناشیانه این تقلید را کرده اند که شکل صلیب را هم که در مراسم مذهبی مسیحی ها جلوی

 

دسته ها می برند ، بدون اینکه کمترین تغییری در آن بدهند آوردند به ایران و همین الان هم

 

بدون توجه به شکل رمزی و مذهبی آن در مسیحیت ، جلوی دسته ها راه می برند و همه

 

می بینند که شاخصه نمایان هر دسته ی سینه زنی همین صلیب بمعنی " جریده " است و

 

در عین حال در نظر هیچکس معلوم نیست برای چیست؟ و هیچکس از آنهایی که آنرا

 

می سازند و حمل می کنند ، نمی دانند برای چه چنین می کنند؟! اما با اینکه این جریده در میان

 

ما هیچ مفهومی ندارد و کاری نمی کند ، همه ی شخصیت و عظمت و افتخار یک دسته به

 

همان جریده اش وابسته است. دعواها سر جریده است. ارزش و اعتبار و شکوه و فداکاری ،

 

اندازه ایمان و شور دینی یک دسته به بزرگی و سنگینی و زیبایی و گرانی جریده اش بستگی

 

دارد. جریده نه تنها از نظر شکل همان صلیب است بلکه از نظر لفظ هم همان اسم صلیب است

 

که همراه مسمی از اروپای شرقی و از زبان لاتین به فارسی آمده است، چون کلمه جریده نه

 

در فارسی و نه در عربی با این شکل هیچ مفهومی ندارد.

 

دکورها و پوشش ها و پرده هایی که در اروپای شرقی و ایتالیا و غالب کلیساهای کاتولیک

 

وجود دارد و همه می بینند با همان شکل به ایران آمد و چون مسجد امکان پذیرش این مراسم

 

و این تزئینات جدید را نداشت و برای چنین کارهایی ساخته نشده بود ، ساختمان هایی خاص

 

این امور بنا شد به نام: تکیه !

 

 

یا علی مدد ...

 

صلیب اسلامی !

 

جادوی سیاه

به نام آنکه همه دوستش داریم...

 

راست است ، اینها چیزی نیست ، مگر با آن همه نفرتی که پیغمبر و علی از خرید و فروش انسان داشتند همین روحانیت (به نام فقه سنت یا فقه اهل بیت) در زیر عنوان روشن و مترقی "عتق"(آزاد کردن برده که تنها باب مشخصی است که در آن فقه اسلامی از برده سخن می گوید) قرن ها اصل بردگی و حکم خرید و فروش برده را رسماً و علناً  در حوزه علمی اسلام تدریس نمی کردند و هم اکنون نیز (بی آنکه رسوایی آن را احساس کنند) تدریس نمی کنند؟ و حتی در قرن بیستم به دنیا اعلام نمی کنند که اسلام دین بردگی است و حتی هم اکنون نیز هر کسی از نظر شرعی مجاز است که انسان بخرد و بفروشد؟ مگر رسماً به یک روشنفکر امروز نمی گویند که اگر سمفونی پنجم بتهوون را (که آزادی اراده انسان را در قبال سلطه جبر و زنجیر سرنوشت حکایت می کند) حتی اگر گوش بدهی حرام است ، اما اگر هم اکنون دختری یا پسری را به عنوان کنیز و غلام از پدرش یا خواجه اش ابتیاع کردی حلال است. چرا احکام آزادی برده را بصورت احکام بردگی انسان ارائه می دهند؟

پیداست که چرا ، چون حکام ، تجار ، خلفا ، سلاطین و فئودال ها به کنیزکان و غلام بچگان و عمله خلوت و جلوت و حیوانات زبان بسته ی دو پا برای حرمسراها و دربارها و باغ ها و املاکشان هم علاقه داشتند و هم احتیاج! و این است که هر کسی که اندکی با روح قرآن ، بینش انسانی پیغمبر و مکتب آزادی بخش علی آشنا باشد می داند که اگر رژیم قرآن و سنت ، با رویه علی ادامه می داشت شکل خاصی که اسلام برای مبارزه ی زیر بنایی و در عین حال نفی اخلاقی و انسانی بردگی انتخاب کرده بود، در همان قرن اول بردگی را ریشه کن می کرد و حرکت فقه اسلامی به سوی تحریم مطلق بردگی پیش می رفت. ولی این ها بردگی را با توجیه فقهی تحکیم کردند و چنان استوار که کسی در قرن اخیر نیز جرات آن را نکرده است تا رسماً تحریم کند و حتی در بازاری که برده ای نیست تا خرید و فروش شود ، هنوز جرات آن را ندارد تا احکام خرید و فروش برده را لااقل تدریس نکنند ! امروز اسکناس پول نیست ولی برده کالا هست !

از حقوق ملتی بر نفت اش سخنی نیست و از حقوق خواجه بر عبدش سخن ها است. سرمایه داری و بورژوازی و اقتصاد استعماری و روابط اقتصادی و حق کارگر بر کارفرما و دهقان بر ملاک و مصرف کننده بر تولید کننده و بانک و وام و ....... را فقه اسلامی نمی شناسد  و آن همه نظریات علمی و موشکافی های فقهی درباره شکل پرداخت دیه به صاحبان بنده ای که به شراکت او را خریده اند و نصفش متعلق به یک خواجه است ونصف دیگرش مال خواجه دیگر و قرار گذاشته اند یک روز برای این کار کند و یک روز برای آن و اگر سنگی بر سرش زدند دیه اش را باید به کدامیک از دو خواجه اش بپردازند و چگونه؟!

ما در ایمان خود و نیز در میان همه روشنفکران و آزادی خواهان و انسان دوستان جهان ، اسلام را ، خدا و رسول اسلام و علی و تشیع علی را مکتب نجات  و آزادی و برابری بشری می دانیم و پیشگام نهضت عدالتخواهانه و رهایی بخش انسانی در جهان و در عین حال با شرمی درد آور می بینیم افتخار آزادی بردگان در جهان نصیب غرب می شود و فتوای تحریم بردگی را رئیس جمهور آمریکا صادر می کند و نه اسلام ! و از حوزه های دینی و علمی اسلام هنوز صدای خواجه و مولی بلند است و شگفت آور که در بازار اسلامی و حتی در میان طوایف بدوی ما برده فروشی بر چیده شده است ، دانشگاه امام صادق هنوز از برنامه درسی اش حذف نکرده است و در کلاس های درس معارف اهل بیت هنوز وجود دارد !

چه ها که نکرد این جادوی سیاه ...

از خون تریاک ساخت ، از شهادت مایه ذلت ، از شهید زنده قبر مرده ، از تشیع جهاد و اجتهاد و اعتراض تشیع تقیه و تقلید و انتظار به معنی نفاق از ترس و گریز از فهم و فرار از مسئولیت که مساویست با لش بودن ! علی را رستم داستان شاهنامه کرد آن هم نه در رزمگاه که در خانقاه ، و فاطمه را زنی نالان که تمام همتش این است که ملکی را که دولت از او بناحق مصادره کرده است پس بگیرد و تمام سخنش آه و نفرین ودیگر هیچ !

و حسن را .... شرم دارم بگویم ؛ و حسین را ، پس از مرگ همه خویشاوندانش و پس از آن که همه همگامان وفادارش در راه او ، در راه سرفرازی و عزت خاندان او ، خود را بر مرگ سرخ عرضه می کنند و قهرمانانه می میرند تا تن به ذلت ندهند او کودکش را بر می گیرد و با لحنی که دشمن را به رقت آورد و جلاد را به رحم از ماموران پست دستگاه یزید آب خوردن التماس می کند !

و زینب را ، زنی که مردانگی در رکابش جوانمردی آموخت، زنی که تا قیام آغاز شد شویش را طلاق گفت و دو فرزندش را به قربانگاه آورد  و در مرگشان هیچ نگفت ، آنگاه (زبان علی در کام ، رسالت حسین بر دوش ، کاروان اسیران در پی ، تنها و دربند) همچون صاعقه بر پایتخت قساوت و بارگاه وحشت فرود آمد و فریادی بر آورد که هزار سال ، دستگاه های تبلیغاتی بنی امیه و بنی عباس و سلاطین ترک و تاتار و غزنوی و سلجوقی و غز و مغول و تیموری و ایلخانی نتوانستند خاموشش کنند اما منبر های مصیبت بار روحانیت بزودی توانستند آن را نوحه کنند.

و عباس بن علی (برادر حسین را ) قهرمان نبرد بی مانند تاریخ ، سیمایی که روزگار از آن جز حماسه و مردی نمی شناسد پرسوناژ پارتی های زنانه ، سمبل سفره کردند.

و ...... دیگر شرم دارم که ادامه دهم ، نه تنها نمی توانم از آنچه در تبلیغات عامیانه از شخصیت ائمه ساخته اند و می سازند یاد کنم بلکه آنچه را که در کتاب های معروف و مورد اعتقاد و ارجاع است ، قدرت ندارم که بر زبان آورم ...

 

یا علی ...

روحانیت

به نام آنکه همه دوستش داریم...

نوعی جدید و تیپی تازه در میان گروه اسلامی پدید آمده است که فقیه نیستند اما مثل همین فقها حرف می زنند ، یعنی حرف نمی زنند که در رشته منبر نیستند. نمی نویسند که اهل تصنیف و تالیف و ترجمه نیستند ، صدر اسلام و نهضت اسلام را نمی شناسند زیرا که سیره ی پیغمبر و شرح ائمه و اصحاب را نمی دانند که این چیزها مربوط به تاریخ است و به علوم دینی مربوط نیست. مباحث اعتقادی و استدلالی اصول فکری اسلام را نمی شناسند زیرا که این رشته علوم عقلی است و ویژه متکلم و فلسفه خوان و اهل جدل. خلاصه آقا متکلم نیست ، فیلسوف نیست ، عارف نیست ، خطیب نیست ، مدرس نیست ، تاریخ اسلام را نمی داند ، اقتصاد اسلام را نمی داند ، پیشوایان اسلام را نمی شناسد ، تمام عمر دست به قلم نبرده است ، یک نفر یک کلمه حرف تازه یا کهنه ای درباره اصل یا فرع اسلام از او نشنیده است. خود به خود این سئوال پیش می آید که : پس آقا چکاره است؟

آقا روحانی است !

یعنی چه؟ ، مصرفش چیست؟ ... ایشان یک پارچه نور است ، مقدس است ، شخصیت دینی است ، آبروی دین است ، وجودش در این محل ، در این شهر ، در همسایگی ما مایه برکت است. نمی بینی چه صفائی دارد؟! چه صورت نورانی ای دارد؟! روحانیت از چهره اش می بارد. وقتی چشم آدم به جمال مبارکش می افتد قلبش روشن می شود ، اصلا در این دنیا مثل اینکه نیست . با این زندگی و مردم مثل اینکه سر و کاری ندارد ، در عالم دیگری است !یکی از مرید هایش که برایش می میرد و خاک نعلینش را به چشم بچه اش می زند از آقا پرسیده بود : برای تعیین اوقات سحری و افطار و مواقیت نمازهای یومیه نظر مبارک در باره ساعت چیست؟ جایز است؟! آقا با عصبانیت و تعجب از بیسوادی این مردم و ناراحتی از این جور سئوال های عامیانه می فرمایند: آقاجان حواست کجاست؟ خود حضرت رسول هم نمی داند ، فقط ذات احدیت است که از ساعت خبر دارد و تعیین وقت ساعت در دست خودش است. برو از خودش بپرس مومن. از وقتی این قضیه را شنیدم و فهمیدم آقا ساعت را به معنی قیامت گرفته و اصلا حتی متوجه نشده که در دنیا وسیله ای به این اسم درست شده ، من ارادتم به آقا دو صد چندان که بود ، شد. این جور نورها باید در این ظلمات دنیای سیاه ما باشند اگر نه سنگ روی سنگ بند نمی شود ، بخاطر چند وجود نازنین مثل همین هاست که خدا آسمان را بالای سر ما و زمین را زیر پای ما نگه داشته و از عذاب ما در برابر این همه گناهانمان بخاطر آنها چشم پوشیده اگر نه باید زمین ما را مثل عاد و ثمود کن فیکون کند. او آیت خداست ، حجت اسلام است ، یکپارچه قدس است ، اهل تقوی است ، متبرک اهل آخرت است ، شخصیت الهی و بزرگ و محترم و موجه و مقدس و مبارک و مستطاب و عظمی و .... (دیگر کلمات گنده اما پوچ)

مرید آقا یک بچه دانشجوی فضولی دارد که سر به سر بابایش می گذارد و هی می پرسد : بابا ، آقا رشته تخصصی شان چیست؟ تحصیلاتشان تا کجا است؟ الان برای اسلام دارند چه خدمتی جز نماز جماعت انجام می دهند ؟ ممکن است چند تا از آثاری که آقا درباره اسلام یا قران یا زندگی پیامبر نوشته اند بدهی من بخوانم و روشن بشوم ؟ مرا می بری پیش آقا که به سئوالاتم راجع به خدا و مذهب و مساله امامت و انتظار مهدی جواب بدهد ؟ من هیچی ، تو در این بیست سی سالی که مرید مداوم آقا بوده ای از او چی یاد گرفته ای ؟ چه شناخت و شعوری تازه درباره دین و مذهبت به تو آموخته یا می آموزند ؟ می دانم که تو به او چه ها داده ای اما نمی دانم در عوض از او چه گرفته ای ؟ می دانی آقا اصلا سواد فارسی ندارد اما مطمئنی که سواد عربی دارد و می تواند قرآن را بفهمد و نهج البلاغه را بخواند و کتب دینی را مطالعه کند ؟ و پدر جوابش فقط اوقات تلخی است و بد و بیراه و اظهار یاس از سستی ایمان پسرش و فحش به زمان و جهان و علم و تمدن اروپا و همه نویسندگان و متفرکان و استادان که همه شان لا مذهب اند و بچه او را از دین دور کرده اند ؛

آخر بچه مگر همه اش سواد است ؟ هی می گویی سواد آقا سواد آقا ؟ بچه جان دین مثل دانشگاه نیست که همه اش سواد باشد یا بیسوادی. سواد توی کتابها پر است ، روحانیت چیز دیگری است. هی می پرسی فلسفه احکام دینی را آقا می داند؟ بچه جان ، احکام دینی فلسفه و هدف ندارد ، تازه این چیزها را از علمایی که در رشته علوم دینی حکیم و مفسر و مبلغ و غیره اند باید پرسید ، دین که همه اش این نیست. آقا مرد خداست ، یک تکه نور ایمان است ! ، وقتی نزدیکش می روی مثل اینکه برق می گیردت ، تمام تنت می لرزد ، دستش را می بوسی برق نوری در دل و روح سیاهت می دود . زیارت روحانی هم ثواب دارد . خدمت به صلحا و اولیای خدا ذخیره آخرتت می شود. شناختن و فهمیدن و شایستگی و کمال و تربیت فکر و روح و علم پیدا کردن به خدا و زندگی پیامبر و تاریخ اسلام و اینها مال اهل علم است. ما باید کاری کنیم که گناهانمان سبک شود و ثواب هامان سنگین. اعمال دینی و عبادت و زیارت که کردی چه معنی اش را بفهمی چه نفهمی اجرش را می بری ، از آتش جهنم نجات پیدا می کنی و بهشت روزی ات می شود ، شایستگی اش را هم نداشته باشی شفاعت می کنند. همین آقا آنجا دست تو را می گیرد و با خودش از روی پل صراط می برد !! به آبروی او نمی آیند تو را از دست او بگیرند و از روی پل بیندازند توی آتش ! جوری که تو دین را می فهمی فقط فهمیده ها و با شعور ها و آنهایی که می دانند و می شناسند به بهشت می روند در صورتیکه بر عکس ، حدیث است که اکثریت اهل بهشت آدم های ابله هستند؛

این است پدیده تازه در اسلام : روحانیت...

یا علی ...

پدر ... مادر ... ما متهمیم (پاسخ بخش دوم)

به نام آنکه همه دوستش داریم ...

 

آری ... قرانی که تو می گویی درست است. اما کدام قرآن؟ قرآن به عنوان شیء متبرکی در دست جهل؟ قرآن بعنوان پرچمی بر سر نیزه های جنایت؟ یا قرآن بعنوان کتابی که قبایل وحشی پراکنده در صحرایی را در کمتر از یک ربع قرن تعیین کننده سرنوشت جهان و کوبنده قدرتهای عالمگیر می سازد و در کمتر از یک قرن فرهنگی نو و انقلابی در تمدن بشری می آفریند؟

قرآن کتابی است که با نام خدا آغاز می شود و با نام مردم پایان می یابد. کتابی آسمانی است اما ( بر خلاف آنچه مومنین امروزی می پندارند و بی ایمانان امروز قیاس می کنند) بیشتر توجهش به طبیعت است و زندگی و آگاهی و عزت و قدرت و پیشرفت و کمال و جهاد. کتابی است که نام بیش از هفتاد سوره اش از مسائل انسانی گرفته شده است و بیش از سی سوره اش از پدیده های مادی و تنها دو سوره اش از عبادات: آنهم حج و نماز ... کتابی است که شماره آیات جهادش با آیات عبادتش قابل مقایسه نیست. کتابی است که نخستین پیامش خواندن است و افتخار خدایش به تعلیم. تعلیم انسان با قلم(علم الانسان بالقلم).

این کتاب را از آن روزی که به حیله دشمن و به جهل دوست لایش را بستند لایه اش مصرف پیدا کرد و وقتی متنش متروک شد جلدش رواج یافت و از آن هنگام که این کتاب را (که خواندن نام دارد) دیگر نخواندند و برای تقدیس و تبرک و اسباب کشی بکار رفت از وقتی که دیگر درمان دردهای فکری و روحی و اجتماعی را از او نخواستند وسیله شفای امراض جسمی چون درد کمر و باد شانه و ..... شد و چون در بیداری رهایش کردند بالای سر در خواب گذاشتند و بالاخره اینکه می بینی اکنون در خدمت اموات قرارش داده اند و نثار ارواح گذشتگانش می کنند و ندایش از قبرستان های ما بگوش می رسد از آن است که نمی دانی برادر و خواهر روشنفکر من...نمی دانی که چه کوششها کردند تا آنرا از میان زنده ها دور کنند و اثرش را از زندگی قطع کنند.

گفتند: اسراری را که فقط در نقطه زیر "ب" بسم الله نهفته است اگر کسی بخواهد تفسیر کند یک عمر کفاف نمی دهد! گفتند: قرآن هفتاد بطن دارد و هر بطن آن باز هفتاد بطن و همینطور ... گفتند: معنی واقعی قرآن نزد ائمه است. در کتاب مخصوصی است که مخفی است و هیچکس از آن خبر ندارد و آن در خانواده پیغمبر بود و بعد پنهانی دست به دست میان ائمه گشته و بالاخره در دست امام غایب است. از این خبر چنین نتیجه گرفته اند که قرآن یک کتاب معمایی اسرارآمیز و برای بشر غیر قابل فهم است. گفتند: هر کس قرآن را با عقل خویش تفسیر کند باید در نشیمنگاهش آتش فرود آید در حالی که سخن پیغمبر یعنی هر کس با نظر خودش و رای خودش قرآن را تفسیر کند و این سخنی بسیار علمی و منطقی است و اصل تحقیق است که محقق در جستجوی حقیقت باید ذهنش را از نظریات شخصی و عقاید قبلی و پیشداوری خالی کند تا وقتی متنی را تفسیر می کند معنی حقیقی آن را بتواند در یابد.

می بینیم چطور هوشیارانه رای را عقل معنی کردند و چون خواندن و فهمیدن و عمل کردن به هر سخنی و کتابی جز با عقل امکان ندارد مردم از ترس اینکه مقعدشان نسوزد از خواندن و فهمیدن و عمل کردن به قرآن ترساندند. حتی بعضی ها حرفهای بدتری گفتند: اصلا قرآن حقیقی دست امام زمان است و هر وقت ظهور کند با خود خواهد آورد و قرآن فعلی قرآن اصلی نیست. تحریف شده است و بعضی آیات را از آن برداشته اند ...

می بینی دوست روشنفکر من که چه کردند و چه ها که نکردند؟

کاری کردند که قرآن ( که کتاب خواندن و اندیشیدن و فهمیدن و روشن شدن و راه یافتن و برخاستن و عمل کردن بود) شد یک شیء مقدس متبرک که مصرف واقعیش (در هدایت پیروانش و نشان دادن راه حل و مسئولیت انتخاب انسانی) فقط استخاره است! وظیفه پیروانش هم در برابر آن تعظیم و تکریم و تجلیل و بوسیدن و بی وضو بدان دست نزدن و توی قاب گذاشتن و کنار آینه نهادن و در بند قنداق و سفره عقد و خانه نو و روی سر مسافر و ... برخی سوره و آیاتش هم به عنوان وردهای خاص طلسم برای منع جن و دفع باد و عزایم بستن و به گردن زائو و گاو شیرده و آدم خل بستن...

از کدام قرآن سخن می گویی برادر روشنفکرم؟ تو که از انحطاط جامعه و جمود فکر و ضعف فرهنگ محیط خویش رنج می بری. کدام قران؟ مگر اساسا قرآن را کسی ( چه توی مخالف و چه اوی موافق) می شناسد که درباره اش قضاوت می کنی؟ بر عکس آنچه می پنداری از هنگامی که قرآن از سخن گفتن با پیروانش بازماند و تنش را پرستیدند و روحش و فکرش و سخنش را رها کردند مسلمانان به خرافه پرستی و ضعف اجتماعی و جمود فکری و تعصب های شبه مذهبی و انحطاط علمی و اقتصادی و سیاسی افتادند.

یکی می گفت: در یک زندان سیاسی ( که هفتاد نفر مذهبی خیلی روشنفکر زندانی بودند) من برای تحقیق مطلبی قرآن خواستم. پیدا نکردم. شمردم در میان این هفتاد نفر صد نسخه از یک کتاب دعا با قطع ها و چاپهای جورواجور وجود داشت!

یا علی مدد ...

پدر ... مادر ... ما متهمیم (پاسخ بخش اول)

به نام آنکه همه دوستش داریم...

برادر من...خواهر من...همکارمن...هم طبقه من...نویسنده...روشنفکر...دانشمند...مترجم...هنرمند...سوسیالیست...آزادیخواه...

جامعه گرا...مترقی...دوستدار عدالت و خواهان برادری و آرزومند رهایی و رستگاری بشر...آنچه بنام دین...اسلام و تشیع می شناسی و می بینی همان اوراد و الفاظ و مفاهیم تخدیری و تحریفی رایج است همان تصویری است که دستهای غرض دشمن و جهل دوست از این مکتب در ذهن پدرت و مادرت و محیط ات نقش کرده اند. اسلام این نیست. خدا...معاد...امامت...عدالت و حج و........ آن نیست که تو می بینی و آن نیست که تو می گویی و نفی می کنی. تو حق داری که نفی کنی اما سخن من این است که آنچه را نفی می کنی حق نیست.

شیعه بر دو پایه استوار است: عدل...امامت.

اما چه کنم که این دو اصل را از معنی خودش انداخته اند. یعنی اسم آن را حفظ کرده اند و رسمش را نفی! اگر فریبکاران ( که این دو را بی معنی و بی اثر کردند) بجای اینکه معنی این دو را بر دارند اصلا لفظ آن دو را بر می داشتند و بجایش اصطلاح دیگری مثل تقیه و عبادت و ریاضت و غیره می گذاشتند من می توانستم امروز خطاب به روشنفکران خطاب به توده نیز فریاد بزنم که: ...نه...اصول شیعه اینها نیست.عدل است امامت است. اما بدبختی ما این است که این دو لفظ را گذاشتند اما معنی آن دو را مسخ کردند طوری که نه عدالتش به درد عدالت می خورد و نه امامتش به درد امامت.

توحید را...قران را...نیایش را...حج را...عدالت را...امامت را...علی را...حسین را...تشیع را...معاد را...شفاعت را...توسل را...انتظار موعود را...........همه را بصورت الفاظی در آورده اند مبهم خالی و یا مسخ شده و تخدیر کننده و حتی درست ضد آنچه معنی دارد و درست در عکس جهتی که نشان می دهد.

می خواهم به برادر و خواهر روشنفکر و تحصیلکرده و مترقی و منطقی بیزار شده از مذهب بگویم: خداوندی را که تو می گویی واضع دینی است که بشریت را تخدیر کند و از مسئولیت شخصی باز دارد و انسان ها را وادار کند که نذر کنند و به او تملق بگویند خدای اسلام نیست. خدای اسلام دوستدار عزت...علم...آهن...جهاد...مسئولیت...اراده انسانی و آزادی و ثروت و تمدن و تسلط انسان بر طبیعت است.انسان امانتدار اوست. حامل روح او و جانشین او در زمین مسجود همه فرشتگان اوست. انسان دوست اوست. ذلت؟ انسان را دعوت می کند که خلق و خوی خدا را بگیرد(تخلقوا باخلاق الله) این دعوت به ذلت است؟

آن خدا و دینی که من به آن معتقدم دین توجیه فقر نیست. دینی است که فقر را همسایه دیوار به دیوار کفر می شمارد. اسلام در عزت و قدرت و جهاد وجود دارد. اسلام من دین ریاضتهای فردی برای نجات شخصی آنهم بعد از مرگ نیست. اسلام ابوذر است و شعارش هم نه عبادت و نه تفسیر خاص از این کلام و این اصل و آن فرض بلکه علیه "کنز" کاپیتالیزیم است.

یعنی سرمایه داری و زراندوزی از راه استثمار مردم.

یا ایها الذین آمنوا ان کثیرا من الاحبار و الرهبان لیاکلون اموال الناس بالباطل و یصون عن سبیل الله و الذین یکنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم(توبه-34)

یا علی مدد...

پدر ... مادر ... ما متهمیم (بخش چهارم)

به نام آنکه همه دوستش داریم...

 

پدر ... مادر ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود!

اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟

اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!!

و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند.

کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان  خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...

یا علی مدد...

پدر...مادر... ما متهمیم (بخش سوم)

به نام آنکه همه دوستش داریم ...

پدر ... مادر ...

و امامت را به من یاد دادی و گفتی : امامت این است که پیغمبر بعد از خودش پسر عمویش را به

جانشینی خودش رسما نصب کرد. بعد هم پسران او خود به خود بر اثر وراثت تا دوازده تن( به طور

اتوماتیک و بر اساس خویشاوندی با پیغمبر) حاکم بر مردم شدند.بعد هم یک عده شبه محقق های

مصلحتی گفتند این امامت ارثی ساخت ایرانی هاست که از روی نظامهای سلطنتی باستانی خودشان

کپیه کردند!

به هر حال می پرسم خوب برای حالا چه فایده؟ اکنون چه کار کنم؟ این عقیده به چه درد من به چه درد

ما و به چه درد بشریت امروز می خورد که ما معتقد شویم که بعد از پیغمبر تا سال ۲۵۰ باید این ۱۲ نفر

حکومت می کردند نه آنها که حکومت کردند؟ بسیار خوب...قبول هم دارم...الان چه باید کرد؟ به این انسان

کنونی به این مردم چه میگویی؟ چه فرقی است بین امامت و سایر نظامها؟ آن کسی که به ابوبکر رای داد

رفت.آن کسی هم که به علی وفادار ماند او هم رفت.آنهایی هم که به هیچ کدام وفادار نبودند و به کسان دیگر

وابسته بودند آنها هم رفتند و تو همه فکر و ذکرت را این قرار داده ای که حکومت حق مال اینها بود نه آنها

و این همه نسبت به حکومت حق حساسیت داری اما در تاریخ!

بعد گفتی این امامها شخصیت های معصوم متافیزیکی هستند! از جنس من و تو نیستند.اینها "ما فوق انسان

هستند" نه "انسان ما فوق" . پاکان و مقربانی هستند در درگاه خدا تا در دنیا به آنان توسل جوییم و در

آخرت از جهنم و حساب و کتاب و عدل الهی نجات پیدا کنیم!!

اما پدر...مادر... من به دنبال امامتی می گردم که امروز به کار انسان و سرنوشت شوم او بیاید و مردم

که همواره به دست حکومت های ظلم و جور و تبعیض استعمار و استثمار و استبداد قتل عام و قربانی

می شدند رهایی یابند. برای آنها و برای همه کسانی که به دفاع و نجات آنها می اندیشیم و احساس

مسئولیت می کنیم یک رهبری ای مبتنی بر عدالت و مبتنی بر آزادی و انسانیت بجوییم.

امامت تو این طوری نیست.امامت تو یک دوازده نفری است که خود تو از روی شماره ردیف آنها را

می شناسی!!

یا علی مدد...