مذهب،عرفان،هنر
به نام آنکه همه دوستش داریم ...![]()
مذهب تلاش انسانی است به هست آلوده تا خود را پاک سازد و از خاک بخدا باز گردد ، طبیعت و حیات را که
دنیا می بیند، قداست بخشد و اخری کند. و عرفان تجلی التهاب فطرت انسانی است که خود را در اینجا غریب
می یابد و با بیگانگان، که همه موجودات و کائنات اند، همخانه. بازی است که در قفسی اسیر مانده و
بیتابانه خود را به در و دیوار می کوبد و برای پرواز بیقراری می کند و در هوای وطن مألوف خویش،
می کوشد تا وجود خویش را نیز که مایه اسارت اوست و خود حجاب خود شده است، از میان بر گیرد. و هنر
نیز تجلی روحی است که آنچه هست سیرش نمی کند و هستی را در برابر خویش ندک می یابد و سرد و
زشت و حتی بگفته سارتر، احمق و هاری از معنی و فاقد روح و احساس و او اضطراب و تلخکامی
صاحبدلی بلند پرواز و اندیشمندی بزرگ و سرمایه دار معنی و احساس و معرفت را دارد که در انبوه مردمی
بیدرد و بیروح و پست و خوش گرفتار آمده است و خود را با دیگران - جز با خویشتن - تنها می یابد و با این
زمین و آسمان و هر چه در این میان، بیگانه. و هنر زاده چنین بینشی بیزار و احساسی چنین تلخ از هستی
و حیات، می کوشد تا آن را تکمیل کند، آنچه را هست به آنچه باید باشد نزدیک سازد و بالاخره به این عالم
آنچه را ندارد ببخشد.
مذهب و عرفان از اینجا راهشان با هنر جدا می شود که آن دو انسان را از غربت به وطن رهنمون
می شوند،از واقعیت بازش می دارند تا به حقیقت نزدیکش سازند. مذهب و عرفان هر دو بیقراری در اینجایند
و فلسفه گریز؛ آن به جایی و این به هر جا که اینجا نیست. اما هنر فلسفه ماندن است، وانگهی چون می داند
که اینجا جای ماندن نیست، می کوشد تا با تصوری و بقولی با خاطره ای که از خانه و وطن خویش و زندگی
در آن دارد، همین جا را بر گونه آن بیاراید و با خلقت های هنری،زبان،اصوات،اشکال و رنگ های آن
دیار ِ ناپیدای آشنا و زیبا در این پیدای ِ بیگانه و زشت تقلید کند. هر هنری حتی در پست ترین مراحلش -
تقلید و تفنن - و بویژه در عالیترین انواعش، تجلی دغدغه انسانی است که از کمبود عالم می نالد و یا
نمایشگر آفرینش های اوست تا آن را تکمیل کند. از این رو مذهب و عرفان دری است به بیرون از این
زندان و هنر پنجره ای.
خویشاوندی میان مذهب و عرفان و هنر را تاریخ نیز شاهد بوده است. هنرها مذهبی ترین و عرفانی ترین
موجودات این عالمند، در دامن مذهب و عرفان زاده اند. هر هنری معراجی است و یا شوق معراجی که در
آن ، هنرمند، هر چه از بار هست سبکبارتر است، سدرة المنتهایش از زمین دورتر است و روشنایی و گرما
و قداست و زیبایی ماوراء را بیشتر احساس می کند، چهره سرد و کریه واقعیت را به تدبیر هنر به زیبایی
های حقیقت می آراید. بی شک همچون انسانها که در فاصله های متفاوت، میان لجنزار و نفخه ی روح خدا
منزل دارند، هنرها نیز به میزانی که از زمین فاصله می گیرند جلوه گاه صادق اضطراب و حسرتی می شوند
که در هر که انسان تر است ، دردناک تر است.
هنر سخن از ماوراء است و بیان آنچه می بایست باشد و نیست و از همین رو است که مسأله پیچیده ای که
در ادب و فرهنگ فارسی مطرح است روش می گردد که چرا عرفان ما تا چشم می گشاید،خود را در دامن
شعر می افکند و به تعبیر بهتر تا زبان باز می کند به شعر سخن می گوید وبرخورد این دو خویشاوند همدرد
و همزبان با هم زیباترین و شورانگیزترین واقعه تاریخ معنویت شرق پر معنی است، چه عرفان که رنج
غربت بیقرارش کرده با شعر، که پیداست زبان محاوره این عالم نیست و به یاری کلمات شعری و نیز با
اشارات ویژه آن، پرواز روح بیتاب را از حصار گنگ و خفه این تبعید گاه تسهیل می کند.
یا علی مدد... ![]()
این وبلاگ اشاعه دهنده و بیان کننده تفکرات معلم شهید دکتر علی شریعتی از منظر اینجانب